|
|
یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تلخ
امروز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی ام بود تجربه ای جدید ایا مرده ها زنده می شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
جهان فرسوده
نوشتم پاک شد گذرهای قراردادی ما انسان ها آخر سال، آخر هفته و گاهی آخر ترم همه و همه دلخوشی است برای تعویق، فارغ از اینکه بیشتر از همه ما می بازیم سخت سرگشته ام، چون ورشکسته ای بدون مسیر ... نرمک نرمک به سمت سکوت فرو می روم نمی دانم خوب است یا بد ولی فرو می روم بدونه هیچ کلامی فقط سلامی و خداحافظ درست مثل روزگذار دور گویا دوباره این مریضی کهنه به سراغ من آمده پس خدانگهدار تا دیدار دیگر... یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
شکست
آدمها درستدر نقطه ای می شکنند که انتظارش را ندارند دلم بدجوری برای سکوت تنگ شده به دور از هیاهوی شهر خواستن ها نگرانی های آینده ساده و سبک بال به دنبال خود دویدن و نظاره کردن گذر روز روز زندگی گویی مدت هاست که باید می گذشتم و ماندم بدجوری دلتنگم خودم هم نمی دانم چرا ولی مثل اینکه چیزی گم کردم یه چیز مهم خودم را با همه حاشیه ها و چیزهای که سالیان سال براشون تلاش کردم و الان نمی دونم کجا هستند...
یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
نگفتن و گذر کردن
دوره خاصی را سپری می کنم بیشتر از همیشه به تمرکز نیاز دارم یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
بچه های دوره بی هویتی
دخترک پستانک به دهان، چشمهایش از شدت سرما باز مانده گویی قصد ندارد برای هیچ وقت بسته شود و مادر خسته با چهره ای پر از غم و اندوه خود را برای یک نبرد دیگر اغاز می کند نبردی که او را هر روز ضعیف و ضعیف تر می کند و برخلاف دخترش که به عقب می نگرد به جلو و دوردست می نگرد و در دل این آرزو را پرورش می دهد که می شود فردا صبح در رتختخواب گرمش تا طلوع خورشید بخواب آیا می شود.... دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
باور به خدا
خدایا چند صباحی است که احساس می کنم اونطور که بایدبه تو ایمان ندارم همه چیز را از بنده تو میخواهم و فراموش کردم که در تمام مراحل زندگی ام صمیمانه محافظ من بودی اکنون نیز خودم را به تو می سپارم و با دستانی باز به سوی تو می آیم پس مرا همچون گذشته پذیرا باش و می دانم که همواره صلاح من را می خواهی دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
غذای روح
چند وقتی بود که فرصت نمی کردم بنویسم امروز هم خیلی شلوغ بودم ولی نوشتم درد روحی دردی خوشایند است چون به من می فهماند روحم هنوز زنده است هنوز زنده است چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
زندگی مشترک
زندگی مشترک آغاز شده و ما روزها را سپری می کنیم به راستی معجزه عشق تا چه اندازه می تواند ما را در راه ایثار و از خودگذشتگی پایدار نگه دارد یک هفته یک ماه یک سال یا یک عمر کی اعتراض می کنیم و ناراضی از گذشتی که داشته ایم .... انسانها گویی همه یک داستان را به نمایش می گذارند فقط مکان و زمان پلان ها متفاوت است... پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
آغاز زندگی مشترک
امروز آخرین روز ماه عسل من و دخترکه و اولین بار است که در حضور اون وبلاگ می نویسم زندگی ما از فردا وارد مرحله جدید می شود احساسم این است که هر دو وارد دنیایی ناشناخته می شوم ولی برخلاف باوری که در گذشته داشتم پذیرش این شرایط برایم ساده است و روزها یکی پس از دیگری در حال گذر هستند امیدوارم که خیلی زود از حاشیه های ازدواج خارج بشویم و اون زندگی را که همیشه در ذهنمون پرورش می دادیم به دور از روزمرگی ها با هم آغاز کنیم و بتونیم در کنار هم مسیر کمال را طی کنیم و ناملایمتی ها و کج رفتاری های هرکدام که ناشی از ناپختگی است دست یابی به این کمال را خدشه دار نکند و در پایان خدایا حضورت را در تک تک لحظه های زندگی ام باور دارم.. پی نوشت: امروز سالگرد فوت پدر بزرگم است دلم خیلی براش تنگ شده و احساس می کنم از ته قلبم دوست دارم در آغوشش بگریم... و. دخترک هم پی نوشتی نداشت تا روز نتوشته دیگر خدانگهدار...
چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
گذر
سخت در حال امتحان دادن، کار کردن و هموار کردن مسیر عبور هستم این روزها در حال گذر هستیم و با دخترک باور داریم که خدا با ماست این نوشته در آینده نزدیک به یک خاطر تبدیل خواهد شد |
